داستان بی نام

می 21st, 2009 توسط radmanesh

- الو؟

_ الو

- سلام فریبا خانم، چطوری؟

_ سلام.بَه علی آقا ! چه عجب از این ورا؟ خوبی؟

- قربونت.ما که هستیم.شما کم پیدایی.خوب، چه خبر؟ چی کار می کنی؟

_ هیچی.هستیم.

- درس و کلاس ها چطوره؟ اوضاع خوبه؟

_ اِی، بدک نیست.

- مثل ترم پیش دیگه.همون آش و همون کاسه !

_ آره تقریباً.

- چیه؟ سر حال نیستی.

_ هیچی بابا.بازم قضیه فریده و شوهرش.

- بازم زدتش؟

_ آره.این دفعه دیگه خودش می خواد تموم بشه.علی نمی دونی چه کار هایی کرده ! این خاک تو سرم زبون باز نمی کرد یه کلمه بهمون بگه.

- بهت که گفتم این یارو مریضِ.دفعه ی قبلم گفتم اینا آخرش باید جدا بشن ولی فقط باید خود فریده بخواد.

_ نه دیگه.این دفعه خودش پا شده اومده.مامان و خاله اینا با این عوضی صحبت کردن که ئتوافقی طلاقشو بده.حتی حاضر شدن مهریه رو ببخشن.

- واسه چی؟ چرا مِهرشو نمیزارین اجرا ؟ نا سلامتی فریده خودش وکیله ها

_ ساده ایا.یه ماه زندان میمونه.بعدش میگن ماهی یه سکه و ولش میکنن.اونوقت مگه میشه ازش طلاق گرفت.اصلاً ..

- الو؟ صدات قطع و وصل میشه.الو؟

_ الو؟ صدا میاد؟

- آره آره.بگو.

_ میگم بهش میگن ماهی یه سکه و ولش میکنن.اونوقت مگه میشه ازش طلاق گرفت.اصلاً میدونستی ببخشش مهریه قانونیه.زن بد بخت باید طلاقشو بخره.قاضی ÷ررو ÷ررو میگه مهریتو ببخش تا طلاقتو بده.

- ایول.عجب قانون با حالی

_ آره دیگه.مملکت به کام شما مرداست دیگه.تازه شانس آوردیم اونقدر سر و صدا کردیم که این ماده 23 جنایت در حق خانواده تصویب نشد.اونوقت خر بیارو باقالی بار کن.

- نه عزیزم.گفتن ما که الانشم داریم این کارو میکنیم.دیگه قانون میخوایم چی کار؟

_ علی تو دیگه چرا؟

- خوب بابا .مثل اینکه حسابی فمنیست شدیا. خواهرت وکیله یا تو؟ با این کارا شوهر گیرت نمیادا!

_ میخوام صد سال سیا نیاد.ولش کن اصلاً.

- من فقط موندم فریده به این خوشگلی، با این موقعیت اجتماعی و تحصیلات چرا زن این مرتیکه شد؟

_ چه میدونستیم تحفه اینطوریه. گفتم پولدارو خونواده دار هست خیر سرش.

- ما یه ضرب المثل داریم که میگه ( بَپِدِه خربِزه شالِ نصیبه )

_یهنی چی اونوقت؟ تو ترکیت خوب شده ولی من مازندرانیم هیچ پیشرفتی نکرده.

- آره باید باهات کار کنم.یعنی اینکه خربزه ی پخته و رسیده، قسمت شغال میشه.

_ دقیقاً.حیف از جوونی فریده.فقط چهار سال ازم بزرگترِ ولی انگار همسن مامانِ.

- نگران نباش.مگه چند سالشه بابا.تازه اول جوونیشه.همه چیز رو به راه میشه.

_ نه دیگه.فریده، فریده بشو نیست.روحیش داغون شده.کتک زدنا و عیاشی ها و خرجی ندادنا.یادته نمیذاشت ما رو ببینه؟ کثافت آشغال نمی ذاشت حتی باهامون تلفنی هم حرف بزنه.

- آره.این اتفاقت تا آخر عمر باهاش هست.عینئ جای سوختگی روی صورت میمونه.هر دفعه که به آینه نگاه کنه میبینتش..ولی آدم فراموشکار هم هست.والله موندم تو کار خدا.چطور این همه زجر و برای سه تا زن تنها و بی پشت و پناه می خواد.

_منم نمیدونم.کم مونده که دیگه کفر بگم.

- درست میشه.اول از همه به خودت روحیه بده.محکم باش تا بتونی به بقیه هم کمک کنی.

_دارم سعی می کنی.علی جون واقعا ازت ممنونم.خیلی سبک شدم.اگه تو هم نبودی که دیگه هیچی.

- نه بابا.شرمندم که کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.ایشاال… مشکلتونم حل میشه.دنیا همین جور نمیمونه.

_ خدا کنه!.سرتم درد آوردم.

- خواهش می کنم.اگه فکر میکنی کاری از دستم برمیاد بگوهر موقع هم خواستی زنگ بزن.میدونی که من همیشه آن لاین هستم!

_ آره آره.علی آن لاین معروفه.

- باشه عزیزم.مزاحمت نمیشم دیگه.درساتم بخون.به فکر خودتم باش.

_خوبه حالا همسن خودمی.قد بابا بزرگا سفارش میکنی.چشم علی جون.

- آره دخترم!!!مواظب خودت باش.کاری نداری؟

_ نه قربونت.تو هم مواظب خودت باش.

- خداحافظ.

_ خداحافظ.

- خداحافظ.

علی یوسفی

ارسال شده در: دسته بندی نشده دارای 3 نظر

سلام!

آوریل 12th, 2009 توسط مدیر

به نام آنكه جان را فكرت آموخت

 ز نور دل چراغ جان برافروخت

ارسال شده در: دسته بندی نشده دارای 7 نظر

پستهای قبلی

درباره پاتوق ادبی

patogh groupe

Persian Culture : Story